چرا بعضی آدمها همیشه خودشان را قربانی شرایط میبینند؟
«اگر شرایط فرق میکرد، من هم آدم دیگری بودم.»
«اگر خانوادهام بهتر بود…»
«اگر پول داشتم…»
«اگر همسرم اینطور نبود…»
«اگر جامعه اجازه میداد…»
«اگر شانس با من یار بود…»
گاهی این جملهها واقعاً درستاند.
زندگی همیشه عادلانه نیست. بعضی آدمها از همان ابتدا با مشکلاتی روبهرو میشوند که دیگران حتی تصورش را هم نمیکنند.
اما مسئله از جایی شروع میشود که انسان کمکم به این نتیجه میرسد:
«هیچ کاری از دست من برنمیآید.»
و این جمله، اگر زیاد تکرار شود، میتواند از یک احساس موقت به یک سبک زندگی تبدیل شود.
داستان مردی که همیشه یک دلیل داشت
مردی را تصور کن که سالها از وضعیت شغلیاش ناراضی بود.
هر بار که با او صحبت میکردی، دلیل تازهای داشت:
«اقتصاد خراب است.»
«رئیس من آدم درستی نیست.»
«پول ندارم که کاری برای خودم شروع کنم.»
«دیگران پارتی دارند.»
«الان دیگر برای تغییر دیر شده.»
همه این حرفها تا حدی قابل فهم بودند.
واقعاً شرایط اقتصادی سخت بود.
واقعاً رئیسش آدم راحتی نبود.
واقعاً سرمایه زیادی نداشت.
اما نکته عجیب این بود که هر بار یک راهحل کوچک پیشنهاد میشد، بلافاصله یک مانع جدید پیدا میکرد.
میگفت:
«خب این کار را نمیتوانم انجام بدهم چون…»
بعد راه دیگری پیشنهاد میشد:
«آن یکی هم نمیشود چون…»
سالها گذشت.
شرایط تغییر نکرد.
اما یک روز اتفاقی افتاد که باعث شد متوجه چیزی شود.
با خودش گفت:
«من آنقدر دنبال دلیل گشتهام که چرا نمیتوانم، که دیگر دنبال راهی برای اینکه بتوانم نمیگردم.»
این جمله برایش تکاندهنده بود.
چون برای اولین بار فهمید شاید مشکل اصلی این نباشد که مشکلات زیادی دارد.
شاید بخشی از مشکل این است که ذهنش دیگر برای پیدا کردن امکانها آموزش ندیده است.
قربانی بودن با قربانی شدن فرق دارد
این دو را نباید با هم اشتباه بگیریم.
ممکن است کسی واقعاً قربانی یک اتفاق باشد.
کودکی که در خانواده نامناسبی بزرگ شده، مسئول شرایط کودکی خودش نبوده.
کسی که مورد بیعدالتی قرار گرفته، لزوماً مقصر آن بیعدالتی نیست.
کسی که شغلش را به دلیل یک بحران اقتصادی از دست داده، لزوماً باعث آن بحران نشده است.
پس وقتی از «ذهنیت قربانی» صحبت میکنیم، منظورمان این نیست که:
«هر اتفاق بدی که برایت افتاده، تقصیر خودت بوده است.»
این نگاه هم ناعادلانه است و هم غیرواقعبینانه.
بحث ما چیز دیگری است:
ممکن است اتفاقی تقصیر ما نباشد، اما نحوه مواجهه ما با ادامه آن اتفاق، تا حدی در اختیار ما باشد.
و این تفاوت بسیار مهم است.
ذهنیت قربانی دقیقاً چیست؟
ذهنیت قربانی زمانی شکل میگیرد که انسان کمکم احساس کند:
«زندگی من را دیگران و شرایط بیرونی تعیین میکنند و من نقش چندانی در تغییر آن ندارم.»
در این حالت، توجه انسان بیشتر روی چیزهایی قرار میگیرد که نمیتواند کنترل کند.
«دولت چه کار میکند؟»
«رئیسم چه تصمیمی میگیرد؟»
«همسرم چرا تغییر نمیکند؟»
«مردم چرا اینطورند؟»
«اقتصاد چرا خراب است؟»
«چرا من شانس ندارم؟»
مشکل این نیست که این عوامل وجود ندارند.
مشکل این است که اگر تمام تمرکز ما روی آنها باشد، قسمتی را که در اختیار خودمان است فراموش میکنیم.
و این همان جایی است که احساس ناتوانی رشد میکند.
یک اتفاق، دو واکنش
فرض کن دو نفر به دلیل تعدیل نیرو، شغلشان را از دست میدهند.
هیچکدام باعث این اتفاق نبودهاند.
هر دو ناراحتاند.
هر دو نگران آیندهاند.
هر دو ممکن است چند روز یا حتی چند هفته احساس ناامیدی کنند.
اما بعد از مدتی واکنشهایشان متفاوت میشود.
نفر اول میگوید:
«تمام شد. اینجا دیگر هیچ کاری نمیشود کرد.»
نفر دوم میگوید:
«من این اتفاق را انتخاب نکردم، اما باید ببینم حالا چه گزینههایی دارم.»
ممکن است نفر دوم هم ماهها دنبال کار بگردد و حتی بارها شکست بخورد.
پس تفاوت آنها این نیست که یکی مشکل دارد و دیگری ندارد.
تفاوت در یک سؤال است:
«حالا که این اتفاق افتاده، من چه کاری از دستم برمیآید؟»
این سؤال، ذهن را از شکایت به سمت انتخاب میبرد.
وقتی «چرا؟» جای «حالا چه؟» را میگیرد
یکی از نشانههای ذهنیت قربانی، گیر کردن طولانیمدت در سؤال «چرا» است.
«چرا این اتفاق برای من افتاد؟»
«چرا دیگران زندگی بهتری دارند؟»
«چرا من باید این مشکلات را داشته باشم؟»
این سؤالها گاهی لازماند.
انسان حق دارد دردش را بفهمد و درباره بیعدالتیها سؤال کند.
اما اگر تمام زندگی ما در «چرا» متوقف شود، ممکن است دیگر به سؤال مهمتری نرسیم:
«حالا چه؟»
چرا این اتفاق افتاد؟
ممکن است جوابش را هیچوقت کامل پیدا نکنیم.
اما:
حالا چه کاری میتوانم انجام دهم؟
این سؤال معمولاً یک قدم عملی جلوی پای ما میگذارد.
و گاهی زندگی دقیقاً از همین تغییر سؤال شروع به تغییر میکند.
روانشناسی درباره این احساس چه میگوید؟
در روانشناسی مفهومی وجود دارد به نام درماندگی آموختهشده.
ایده اصلی این است که وقتی انسان بارها تجربه کند که تلاشهایش نتیجهای ندارد، ممکن است به مرور یاد بگیرد که تلاش کردن فایدهای ندارد.
حتی زمانی که بعداً فرصتی برای تغییر ایجاد میشود، ممکن است دیگر برای تغییر اقدام نکند.
یعنی مشکل فقط این نیست که «نمیتواند».
گاهی به جایی میرسد که دیگر باور ندارد میتواند.
و این تفاوت بزرگی است.
مثلاً کسی که چند بار برای پیدا کردن شغل تلاش کرده و هر بار شکست خورده، ممکن است بعد از مدتی دیگر رزومه نفرستد.
نه لزوماً چون هیچ شغلی وجود ندارد؛
بلکه چون ذهنش پیشاپیش نتیجه را مشخص کرده است:
«باز هم قبولم نمیکنند.»
در نتیجه، اقدام کاهش پیدا میکند.
اقدام کمتر، فرصت کمتر ایجاد میکند.
فرصت کمتر، نتیجه کمتر میسازد.
و نتیجه کمتر، باور اولیه را تقویت میکند:
«دیدی؟ هیچ کاری نمیشود کرد.»
یک چرخه شکل میگیرد.
خطرناکترین جمله: «من کاری از دستم برنمیآید»
گاهی این جمله واقعاً درست است.
مثلاً ممکن است نتوانیم تصمیم یک مدیر، رفتار یک فرد دیگر یا یک اتفاق گذشته را تغییر دهیم.
اما یک اشتباه رایج این است که از این واقعیت نتیجه بگیریم:
«پس هیچ کاری از دست من برنمیآید.»
در حالی که بین این دو جمله فاصله زیادی وجود دارد.
من نمیتوانم رفتار دیگران را کنترل کنم.
اما میتوانم تصمیم بگیرم با آن رفتار چه کنم.
نمیتوانم گذشته را تغییر دهم.
اما میتوانم تعیین کنم گذشته چه معنایی برای ادامه زندگیام داشته باشد.
نمیتوانم همه شرایط اقتصادی را تغییر دهم.
اما میتوانم مهارت، تصمیم و رفتار اقتصادی خودم را بررسی کنم.
نمیتوانم همه آدمها را تغییر دهم.
اما میتوانم انتخاب کنم با چه کسانی چه نوع رابطهای داشته باشم و چه مرزهایی ایجاد کنم.
مسئولیتپذیری یعنی دیدن همین قسمت کوچک اما مهمِ اختیار.
یک نگاه قرآنی: «توان» را با «کنترل همهچیز» اشتباه نگیریم
قرآن میفرماید:
«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»
خداوند هیچکس را بیش از توانش تکلیف نمیکند.
این آیه برای بحث ما یک نکته مهم دارد:
قرار نیست انسان مسئول چیزی باشد که اساساً در توان و اختیار او نیست.
ما مسئول همه اتفاقات زندگی نیستیم.
اما در محدوده توان خودمان، انتخاب و مسئولیت داریم.
همین مرزبندی بسیار مهم است.
اگر فکر کنیم باید همه چیز را کنترل کنیم، خیلی زود فرسوده میشویم.
اگر فکر کنیم هیچ چیز را نمیتوانیم تغییر دهیم، گرفتار درماندگی میشویم.
نگاه متعادل چیزی بین این دو است:
«همه چیز در اختیار من نیست؛ اما چیزی هم نیست که در تمام زندگی هیچ اختیاری در آن نداشته باشم.»
شاید بلوغ واقعی همین باشد که بتوانیم این دو را همزمان ببینیم.
دایره نگرانی و دایره اختیار
یک کاغذ بردار و وسط آن دو دایره بکش.
در دایره بزرگ بنویس:
چیزهایی که دربارهشان نگرانی دارم.
مثلاً:
اقتصاد، نظر دیگران، گذشته، وضعیت کشور، رفتار رئیس، تصمیم همسر، آبوهوا، شرایط بازار و…
حالا در دایره کوچکتر بنویس:
چیزهایی که میتوانم روی آنها اثر بگذارم.
مثلاً:
مهارتی که یاد میگیرم، مقدار تلاشم، نوع واکنشم، افرادی که با آنها معاشرت میکنم، نحوه خرج کردن پول، برنامه روزانه، تصمیمهای شغلی و…
ممکن است دایره دوم خیلی کوچکتر باشد.
اما نکته مهم همین است:
تغییر زندگی معمولاً از همان دایره کوچک شروع میشود.
قربانی بودن گاهی راحتتر است
این قسمت شاید کمی تلخ باشد.
ذهنیت قربانی همیشه فقط دردناک نیست؛ گاهی یک منفعت پنهان هم دارد.
اگر همهچیز تقصیر شرایط باشد، من دیگر مجبور نیستم تصمیم سختی بگیرم.
اگر مشکل از رئیس باشد، لازم نیست مهارت جدیدی یاد بگیرم.
اگر مشکل از خانواده باشد، لازم نیست مرزگذاری کنم.
اگر مشکل از اقتصاد باشد، لازم نیست روش درآمدم را بررسی کنم.
اگر مشکل از شانس باشد، لازم نیست ریسک حسابشدهای بپذیرم.
پس گاهی «من نمیتوانم» از «من باید کاری بکنم» راحتتر است.
چون مسئولیت، آزادی میآورد؛ اما در کنار آزادی، بار انتخاب را هم با خودش میآورد.
وقتی بپذیریم بخشی از زندگی در اختیار ماست، دیگر نمیتوانیم تمام تصمیمهایمان را به گردن شرایط بیندازیم.
و شاید همین چیزی باشد که بعضی وقتها از آن فرار میکنیم.
نکته نهایی
مسئولیتپذیری یعنی اینکه هر اتفاق بدی را گردن خودمان بیندازیم؟
نه.
یعنی درد خودمان را انکار کنیم؟
نه.
یعنی در برابر ظلم سکوت کنیم؟
نه.
یعنی بگوییم شرایط مهم نیست؟
باز هم نه.
مسئولیتپذیری یعنی بعد از پذیرفتن واقعیت، دنبال قسمت قابل تغییر ماجرا بگردیم.
ممکن است زندگی کارتهای خوبی به تو نداده باشد.
اما سؤال مهم این نیست که:
«چرا کارتهای من اینقدر بد بودند؟»
سؤال مهمتر این است:
«با کارتهایی که الان در دستم است، چه بازیای میتوانم انجام بدهم؟»
ما گذشته را انتخاب نکردهایم.
همه شرایط امروز را هم انتخاب نکردهایم.
اما واکنش ما به آنها، انتخابهای امروز ما و مسیری که از اینجا به بعد میسازیم، بخشهایی هستند که میتوانیم روی آنها اثر بگذاریم.
و این همان جایی است که انسان از «قربانی شرایط بودن» فاصله میگیرد و دوباره نقش خود را در ساختن زندگی پیدا میکند.
چون زندگی فقط مجموعه اتفاقاتی نیست که برای ما رخ میدهد؛
زندگی، برداشت ما از اتفاقات و انتخابهایی است که در مواجهه با آنها انجام میدهیم.
تمرین: «سهم من کجاست؟»
یک مشکل واقعی و فعلی زندگیات را انتخاب کن.
حالا آن را روی کاغذ بنویس و زیرش سه ستون درست کن:
۱. خارج از کنترل من
هر چیزی که واقعاً نمیتوانی تغییرش بدهی.
مثلاً:
گذشته، تصمیم دیگران، اتفاقی که افتاده، شرایطی که به تو تحمیل شده است.
۲. قابل تأثیر توسط من
چیزهایی که شاید نتوانی کاملاً کنترلشان کنی، اما میتوانی روی آنها اثر بگذاری.
۳. کاملاً در اختیار من
رفتار، انتخاب، واکنش، برنامهریزی، یادگیری، درخواست کمک، مرزبندی و اقدام بعدی.
حالا فقط به ستون سوم نگاه کن.
و از خودت بپرس:
«اگر قرار باشد فقط یک کار انجام دهم که وضعیت را یک درصد بهتر کند، آن کار چیست؟»
نه ده کار.
نه یک تصمیم بزرگ.
فقط یک قدم.
همان یک قدم را در ۲۴ ساعت آینده انجام بده.
شاید مشکل اصلی زندگیات با همین یک قدم حل نشود.
اما اتفاق مهمتری میافتد:
برای اولین بار به خودت ثابت میکنی که هنوز تماشاگر زندگی خودت نیستی.
هنوز میتوانی انتخاب کنی.
هنوز میتوانی واکنش نشان بدهی.
و هنوز میتوانی از همین جایی که ایستادهای، مسیر بعدی زندگیات را بسازی.
پست های مرتبط
17 مهر 1405
چگونه باورهای محدودکننده خودمان را پیدا کنیم؟
چگونه باورهای محدودکننده خودمان را پیدا کنیم؟ شاید چیزی که جلوی پیشرفت تو را گرفته، همان چیزی باشد که سالها آن را حقیقت زندگیات دانستهای! تصور کن دری در مقابل تو قرار دارد. بارها به سمتش رفتهای، دستگیره را چرخاندهای و تلاش کردهای آن را با...
17 مهر 1405
باورهای ما چگونه زندگیمان را شکل میدهند؟
باورهای ما چگونه زندگیمان را شکل میدهند؟ گاهی چیزی که زندگی ما را محدود کرده، دیوار، در بسته یا یک آدم دیگر نیست. گاهی یک جمله است. جملهای که سالها قبل شنیدهایم، باورش کردهایم و آنقدر با خودمان تکرارش کردهایم که دیگر حتی یادمان نیست ...