چرا با وجود تلاش زیاد نتیجه نمیگیریم؟
گاهی مشکل ما کمکاری نیست؛ جهتی است که داریم در آن حرکت میکنیم.
ممکن است ساعتها کار کنیم، بارها تلاش کنیم، خسته شویم، ناامید شویم و حتی به خودمان بگوییم:
«من که کم نگذاشتم… پس چرا نتیجه نمیگیرم؟»
شاید سؤال اصلی این نباشد که چقدر تلاش میکنیم.
شاید باید بپرسیم:
با چه ذهنیتی تلاش میکنیم؟
داستان مردی که هر روز بیشتر تلاش میکرد
فرض کنید دو نفر تصمیم میگیرند وضعیت مالی زندگیشان را بهتر کنند.
نفر اول صبح زود از خانه بیرون میرود، تا شب کار میکند، چند کار را همزمان انجام میدهد و تقریباً همیشه خسته است.
اما هر بار که درآمدش افزایش پیدا میکند، خیلی زود دوباره به همان نقطه قبلی برمیگردد.
نفر دوم شاید حتی به اندازه او کار نکند؛ اما بخشی از وقتش را صرف یادگیری، بررسی تصمیمهایش و پیدا کردن روشهای بهتر میکند.
بعد از مدتی، نفر اول با خودش میگوید:
«من خیلی بیشتر از بقیه زحمت میکشم، ولی زندگی من تغییر نمیکند.»
و واقعاً هم زحمت میکشد.
اما یک سؤال مهم وجود دارد:
آیا هر تلاشی الزاماً ما را به نتیجه نزدیک میکند؟
اگر کسی با سرعت زیاد در جهت اشتباه حرکت کند، بیشتر دویدن لزوماً او را به مقصد نزدیکتر نمیکند.
گاهی فقط سریعتر از مقصد دور میشود.
تلاش زیاد همیشه به معنی پیشرفت نیست
ما معمولاً زندگی را شبیه یک معادله ساده میبینیم:
تلاش بیشتر = نتیجه بیشتر
اما زندگی همیشه اینطور کار نمیکند.
بین «تلاش» و «نتیجه»، چیزهای دیگری هم وجود دارند:
باورها، برداشتها، تصمیمها، عادتها و انتخابها.
ممکن است دو نفر با شرایط تقریباً مشابه، رفتارهای کاملاً متفاوتی داشته باشند؛ چون اتفاقی که برای هر دو افتاده، در ذهنشان معنای یکسانی ندارد.
یکی شکست میخورد و با خودش میگوید:
«من برای این کار ساخته نشدهام.»
دیگری شکست میخورد و میگوید:
«این روش جواب نداد؛ باید روش دیگری را امتحان کنم.»
اتفاق یکی است؛ اما برداشت متفاوت است.
و همین برداشت متفاوت، انتخاب بعدی آنها را تغییر میدهد.
گاهی ما با «باورهای اشتباه» خیلی سخت تلاش میکنیم
تصور کن کسی عمیقاً باور دارد:
«من آدم بااستعدادی نیستم.»
حالا اگر بخواهد کاری را شروع کند، چه اتفاقی میافتد؟
ممکن است شروع کند، اما با کوچکترین مشکل عقبنشینی کند.
ممکن است فرصتهای جدید را جدی نگیرد.
ممکن است خودش را با دیگران مقایسه کند.
ممکن است وقتی موفقیتی به دست میآورد، آن را به شانس نسبت دهد.
و وقتی شکست میخورد، آن را دلیل دیگری برای اثبات باور قبلی خودش بداند.
بعد از مدتی به خودش میگوید:
«دیدی؟ من گفتم که نمیشود.»
در ظاهر، او تلاش کرده است.
اما باورش، انتخابهایش را محدود کرده است.
این همان جایی است که باید یک تفاوت مهم را بفهمیم:
گاهی مشکل ما کمبود تلاش نیست؛ الگوی فکریای است که تلاش ما را هدایت میکند.
ذهن ما قبل از عمل، مسیر را انتخاب میکند
قبل از اینکه دست به کاری بزنیم، معمولاً یک گفتوگوی کوتاه در ذهنمان اتفاق میافتد:
«نمیشود.»
«من بلد نیستم.»
«الان وقتش نیست.»
«اگر شکست بخورم چه؟»
«دیگران از من بهترند.»
«شرایط اقتصادی اجازه نمیدهد.»
«من شانس ندارم.»
این جملهها شاید فقط چند ثانیه در ذهن ما باشند؛ اما اگر بارها تکرار شوند، کمکم تبدیل به باور میشوند.
و باورها فقط افکار بیضرر نیستند.
آنها روی انتخابهای ما اثر میگذارند.
انتخابها رفتار ما را میسازند.
رفتارهای تکرارشونده، عادت میشوند.
و عادتها در طول زمان، بخش بزرگی از زندگی ما را شکل میدهند.
پس گاهی برای تغییر نتیجه، لازم نیست فقط بیشتر تلاش کنیم.
باید ببینیم:
چه چیزی دارد تلاش ما را هدایت میکند؟
یک نگاه قرآنی به این موضوع
جالب است که قرآن نیز انسان را موجودی کاملاً منفعل در برابر شرایط معرفی نمیکند.
خداوند در آیه ۱۱ سوره رعد میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ»
یعنی:
«خداوند وضعیت هیچ قومی را تغییر نمیدهد، مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند.»
این آیه را میتوان از یک زاویه بسیار مهم دید:
همه چیز در اختیار ما نیست.
ما نمیتوانیم همه اتفاقات بیرونی را کنترل کنیم؛ شرایط اقتصادی، رفتار دیگران، گذشته، اتفاقات پیشبینینشده و بسیاری از مسائل زندگی خارج از کنترل مستقیم ما هستند.
اما درون ما، محل مهمی برای تغییر وجود دارد:
نگاه ما، باورهای ما، تصمیمهای ما و انتخابهای ما در مواجهه با شرایط.
بنابراین این آیه را نباید به این معنا فهمید که «هر اتفاق بدی افتاد، حتماً خودت مقصری.»
نه.
گاهی انسان واقعاً با شرایط بسیار سختی مواجه میشود.
اما حتی در سختترین شرایط هم یک سؤال مهم باقی میماند:
من با این شرایط چه میکنم؟
مسئله فقط اتفاق نیست؛ معنایی است که به اتفاق میدهیم
فرض کن دو نفر در یک مصاحبه شغلی رد میشوند.
نفر اول میگوید:
«من به درد این کار نمیخورم.»
نفر دوم میگوید:
«باید ببینم کجای کارم ضعیف بود.»
نفر اول شاید دیگر برای موقعیتهای مشابه درخواست ندهد.
نفر دوم شاید رزومهاش را اصلاح کند، مهارت جدیدی یاد بگیرد و دوباره تلاش کند.
یک اتفاق، دو برداشت، دو انتخاب و احتمالاً دو آینده متفاوت.
این یعنی ما همیشه نمیتوانیم اتفاقات زندگی را انتخاب کنیم؛ اما تا حدی میتوانیم برداشت و پاسخ خودمان به آنها را انتخاب کنیم.
و این دقیقاً همان نقطهای است که قدرت تغییر آغاز میشود.
پس چرا با وجود تلاش زیاد نتیجه نمیگیریم؟
گاهی به یکی از این دلایل:
۱. داریم برای هدفی تلاش میکنیم که واقعاً هدف خودمان نیست.
ممکن است سالها دنبال چیزی باشیم فقط چون خانواده، جامعه یا اطرافیان آن را موفقیت میدانند.
۲. روشمان اشتباه است، اما فقط میزان تلاش را بیشتر میکنیم.
اگر یک روش جواب نمیدهد، ده برابر کردن همان روش الزاماً مشکل را حل نمیکند.
۳. باور محدودکنندهای داریم که رفتارمان را کنترل میکند.
ممکن است آگاهانه بگوییم «میخواهم موفق شوم»، اما در لایه عمیقتر باور داشته باشیم «من آدم موفقی نیستم.»
۴. نتیجه را سریع میخواهیم.
گاهی کاری درست است، اما هنوز زمان کافی برای نتیجه دادن به آن ندادهایم.
۵. تمام تمرکزمان روی شرایط بیرونی است.
وقتی همیشه علت زندگی خودمان را بیرون از خودمان جستوجو میکنیم، بخش قابل تغییر ماجرا را نمیبینیم.
نکته نهایی
شاید لازم باشد قبل از اینکه به خودمان بگوییم:
«باید بیشتر تلاش کنم»
یک سؤال دیگر بپرسیم:
«آیا باید بیشتر تلاش کنم، یا باید متفاوت فکر کنم و متفاوت انتخاب کنم؟»
این دو با هم فرق دارند.
تلاش بدون آگاهی میتواند فقط خستگی بیشتری تولید کند.
اما وقتی باورهایمان را بررسی میکنیم، برداشتهایمان را اصلاح میکنیم و انتخابهای بهتری انجام میدهیم، تلاش ما جهت پیدا میکند.
قرار نیست با تغییر ذهن، تمام مشکلات زندگی ناگهان ناپدید شوند.
قرار است نقش خودمان را در ساختن ادامه زندگی بهتر ببینیم.
چون زندگی فقط چیزی نیست که برای ما اتفاق میافتد.
بخش مهمی از زندگی، چیزی است که ما از اتفاقات میفهمیم و بعد با آن فهم، چه انتخابی میکنیم.
تمرین امروز: «ردّ باورهایم را پیدا کن»
امروز یک نتیجه در زندگیات را انتخاب کن که مدتهاست از آن ناراضی هستی؛ مثلاً وضعیت مالی، شغل، رابطه، درس، سلامتی یا هر چیز دیگری.
بعد این پنج سؤال را روی کاغذ بنویس و بدون تعارف به آنها جواب بده:
۱. الان دقیقاً از چه نتیجهای ناراضی هستم؟
۲. درباره این موضوع چه باوری دارم؟
مثلاً: «من هیچوقت موفق نمیشوم.»
۳. این باور باعث شده چه انتخابهایی انجام بدهم؟
۴. اگر این باور درست نباشد، چه انتخاب دیگری میتوانم داشته باشم؟
۵. کوچکترین کاری که امروز میتوانم متفاوت انجام دهم چیست؟
قرار نیست امروز زندگیات را عوض کنی.
فقط قرار است یک حلقه از زنجیره قدیمی را بشکنی.
چون تغییرهای بزرگ، خیلی وقتها از یک سؤال کوچک شروع میشوند:
«اگر برداشت من از این ماجرا اشتباه باشد، چه؟»
و شاید همین سؤال، آغاز یک مسیر تازه باشد.